تبليغاتX
دوستت دارم برای خودت
دوستت دارم برای خودت
دوستت نداره

خيلي سخته بغض داشته باشي اما نخواي کسي بفهمه

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني

خيلي سخته که روز تولدت همه بهت تبريک بگن,

جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني,

بعد بفهمي دوستت نداره

|+| دلنوشته های سبا در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 15:54 |

خاطره عشق
عشق مثل آبه می تونی توی دستت قایمش کنی

اما یه روزدستت رو باز می کنی میبینی نیست

قطره قطره چکیده بدونه اینکه بفهمی

 و حالا دستت پر از خاطرست

|+| دلنوشته های سبا در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 15:53 |

ملوسکا

وای چقدر ملوسن اینا

وای خدایا!!!!!

|+| دلنوشته های سبا در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 15:50 |

زندگي سفر نيست.زندگي هدف نيست.

زندگي يک روند متحول است که شما قدم به قدم آن راطي مي کنيد

 واگربتوانيد اين قدم ها ولحظات را شادي آفرين کنيد به معناي واقعي?زندگي کرده ايد.

زندگي بالاترين موهبتي است که به شما ارزاني شده است.

ازاين فرصت قبل ازاينکه خيلي ديرشود?استفاده کنيد
من از بودن در اين هستي گريزانم اسيرم در بيابان و راه رفتن نميدانم :

سوار قايق ياسم به درياي عبس حيران زرنج زندگي نالم

|+| دلنوشته های سبا در یکشنبه پنجم آذر 1385 ساعت 15:43 |

خواب آب می دیدم ... دریا نبودم

ولی با آن آب زلال امید به دریا شدن داشتم

 بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگی کرد 

 سعی کردم هیچ قطره ای از او را به هدر ندهم

با تمام وجود خواستمش 

 غافل از اینکه روزی مسیر آبش را عوض می کند 

 بدون اینکه تمایل داشته باشد شاخه ای از شاهراه زندگی را به من ببخشد

بدون اینکه فکر کند شاید بار آخری باشد که این راه زنده شده و شاید خشک گردد

 شاید برای تجربه ی دوباره پر شدن فرصتی نداشته باشد

شاید این بار به جای آب . خاکم

|+| دلنوشته های سبا در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 10:47 |

از دريا پرسيدم که عشق چيست؟

 گفت بي نياز تر از من

 ز آتش پرسيدم که عشق چيست؟

 گفت سوزنده تر از من

 ز آب پرسيدم که عشق چيست؟

 گفت روان تر از من

 ز خاک پرسيم که عشق چيست؟

گفت افتاده تر از من

ز شمع پرسيدم که عشق چيست؟

گفت که گرم تر ز من

از محبت پرسيدم که عشق چيست؟

در جواب گفت: عشق يعنی انتهاي دوست داشتن

|+| دلنوشته های سبا در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 10:43 |

چه شبها تا سحر نام تو را از دل صدا کردم

 دلم را با جنون بی کسی ها آشنا کردم

 نفهمیدم چه رنگی دارد این شبهای شیدایی

 که قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا کردم

 چه حسی بود در قلبم

 شبیه کوچه ی برفی به راه کوچهء برفی

 ترا از خود جدا کردم نفهمیدم که می میرم نباشی٬

 مثل پروانه ترا من در ته این کوچهء برفی رها کردم

چه شبها تا سحر با قاصدک در خلوتی بی رنگ نشستم

 مو به موی خاطراتت را سوا کردم به پای قاصدک بستم

صبوری را شبیه گل نوشتم روی گل برگش

 که من بی تو چه ها کردم

|+| دلنوشته های سبا در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 10:33 |

بهانه

وقتی گل خنده بر لبت میمیرد

 چون جمعه پائیزدلم میگیرد

 دیروز به چشمان تو گفتم که برو

 امروز دلم بهانه ات میگیرد

|+| دلنوشته های سبا در پنجشنبه دوم آذر 1385 ساعت 10:54 |

و عشق این گونه است

عشق آتش است ،اما آتشی سرد .

 با وجود این باید در این آتش سوخت

این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند

 ناخالصی است آن چه میسوزد و آنچه میماند، طلاست.
نگران رنج عشق هم نباش

زیرا خواهان خراب کردن توست تا دوباره آبادت کند.

 فراموش نکن دانه باید شکسته شود

و گرنه درخت چگونه میتواند متولد گردد؟؟!

رود باید به انتها برسد و گرنه چگونه میتواند به دریا ملحق شود

پس راحت باش و در عشق بمیر!

 و گرنه چگونه میتوانی خویشتن خویش را بیابی؟

|+| دلنوشته های سبا در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 11:5 |

چقدر دوسش دارم

ای خدا! آخه چرا من همش باید حسرت چیزایی رو که از دست دادم بخورم؟! اونم به خاطر اینکه از دیگران خجالت می کشم!!!

هیچوقت آخرین روز رو یادم نمی ره! آخرین روزی که هرگز برنمی گرده! آخرین روزی که ...

روزی که می دونستم باید تموم عشقمو نثارش کنم، روزی که می خواستم با تموم وجود بهش بفهمونم که چقد دوسش دارم...، اما اونقدر دست دست کردم تا فرصت از دست رفت!

دیگه هیچوقت هیچوقت نمی تونم بهش بگم چقدر دوسش دارم... یه چیزی رو می دونی؟! :

تا نگاه میکنی، گاه، گاهِ رفتن است

ای دریغ و حسرت همیشگی....

نا گهان چه زود دیر می شود!

روزی که ته قلبم یه چیزی بهم می گفت بهش نشون بده چقد دوسش داری، دیگه وقتی نمونده...، اما هنوزم که هنوزه نمی خوام باور کنم که....

|+| دلنوشته های سبا در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 10:57 |

عشق و وحدانیت

در عشق یک به علاوه یک، یک میشود نه دو .

در عشق ژرف دوگانگی محو می گردد.

ریاضیات پشت سر گذاشته میشود نا مربوط میشود.

در عشق، ژرف دو فرد، دیگر دو فرد نیستند آنها یکی میشوند.

شروع میکنند به عنوان یک واحد

 به عنوان یک وحدانیت سازمند و تشکل یافته

به عنوان یک شعف مستی آور احساس کنند عمل کنند

|+| دلنوشته های سبا در چهارشنبه یکم آذر 1385 ساعت 10:55 |

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
www.iroweb.com

onLoad and onUnload Example