تبليغاتX
دوستت دارم برای خودت
دوستت دارم برای خودت
عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه
|+| دلنوشته های سبا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 10:5 |

هر چی از الفبای تو حرف بر می دارم تا تمام شوی انگار بی محاباتر از همیشه لا به لای این همه خطوط مبهم و واژه های ندیده دوباره از سر سطر اغاز می شوی  با این همه هنوزم به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه دوستت دارم اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم وقتی تو عاقبت می روی و من دوباره در هیچ گم می شوم

 

|+| دلنوشته های سبا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 10:3 |

اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشتو رفت

علاوه بر اينکه يه خاطره به جا مي ذاره مي تونه يه تجربه هم به جا بذاره

 پس سعي کن خاطره هاي خوب و تجربه هاي مفيد رو به خاطر بسپاری

دوست داشته باش تا دوستت داشته باشند

|+| دلنوشته های سبا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 10:1 |

در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند 

 و تنها عشق مرا رها مي کند

و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني

پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب

 که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو

رو به غروب رهسپارم مرا به طلوعي ديگر برسان

|+| دلنوشته های سبا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 10:0 |

وقتي تو رفتي نازنين آسمونم غمش گرفت

 بغض گلوش شکست و باز بارون نم نمش گرفت

وقتي تو رفتي حوريا دنبال تو راه افتادن از آسمون گذشتن

 و رو سايه ي ماه افتادن گل هاي سرخ زندگي دوباره پژمرده شدن

 قناري هاي نغمه خون يکباره افسرده شدن

|+| دلنوشته های سبا در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 15:9 |

هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم

 نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .

امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي

صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم

 ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را

|+| دلنوشته های سبا در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 15:9 |

واسه تو که یه روز بهم میگفتی گلم
اهای تو که بخوابی
 عمیق و سرد رفتی
 تو قلبم سبز موندی
اگرچه زرد رفتی
 کنار خاطراتم
با تو همیشه خنده اس
طرحی که از تو دارم
شبیه یک پرنده اس
   شب وروز پیش منی
           تو هنوز پیش منی
                تو هنوز تو سفره
                      دل درویش منی
هر جا که باشی خوبه
روشن و بی غروبه
غمی نداره تا هی
به قلب تو بکوبه
تو اوج هر بیکسی
همیشه سبز و زنده
بدون دلواپسی
پر بزن ای پرنده
        شب و روز پیش منی
                تو هنوز پیش منی
                         توهنوز تو سفره
                             دل درویش منی
|+| دلنوشته های سبا در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 15:15 |

گاهی وقتها همچین عرصه بهت تنگ میشه که دلت میخواد بشینی و یه دل سیر گریه کنی ...

گاهی وقتها دلتنگی همچین بهت فشار میاره که نمیدونی چیکارش کنی...

وقتهایی که دست تنها موندی جایی و دلت میخواد یکی بیاد دستت رو بگیره ...

وقتهایی که شنیدن یه صدا میتونه در اعماق جهنم لحظه رو برات بهشت کنه...

وقتهایی که یه دلجویی کوچیک آدمو از این رو به اون رو میکنه و اصلا یادت میره چه مرگت بوده...

وقتهایی که دلت میخواد یکی صدات کنه .... اسم کوچیکت رو ... حتی اون رو کامل نگه....

گاهی دیدن ... گاهی شنیدن ...

 و  گاهی هم خونده شدن میتونه دلت رو خوش کنه که اونی که میخوای باهاته ........

اما

چه کنم که هیچ دلخوشییی نیست...
.

|+| دلنوشته های سبا در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 15:13 |

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
www.iroweb.com

onLoad and onUnload Example